.::۩۞۩ پسرهاو دختر های ایرونی ۩۞۩::.
.::تنها خلوت گاه جزیره دور افتاده ع-ش-ق::.
نمیدونم چی بگم از کجا بگم چه جوری بگم حرف دلم و به کی بگم چون حوصله فکر کردن و جمله بندی ندارم تا حالا دیدید. یکی انقدر سفر بهش خوش میگذره که روز آخر سفر غمگین و ناراحت میشه تا حالا دیدید وقتی یه بچه به دنیا میاد گریه میکنه من همیشه توی این دفترچه که این آخرین خاطرشه دو تا اسم داشتم که دور و ورش به جای نور غبار غم و ترس از تنهایی این هم آخرین روز وبلاگ منه ا ون موقع به جای متن باید وصیت نامه بنویسم من که مسافرم ولی نه حیف که سنگ قبر من سفید باشه نمیدانم پس از مرگم که آید بر مزار من که بنشیند به سوگ من تو را سوگند به جان دلبرت سوگند دلهای پاک خطا نمیکنند فقط سادگی می کنند و امروز سادگی پاکترین خطای دنیاست شریعتی: آنها فقط از «فهمیدن» تو میترسند. از «تن» تو- هر چقدر هم که قوی باشد،ترسی ندارند. از گاو که گندهتر نمیشوی، میدوشندت! از خر که قویتر نمیشوی، بارت میکنند! از اسب که دوندهتر نمیشوی، سوارت میشوند! اما آنها فقط از «فهمیدن» تو میترسند ..... خانه ی دوست من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست .......... بر دررش برگ گلی میکوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم خانه ی دوستی ما تا که سهراب نپرسد دیگر خانه ی دوست کجاست تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم . انتقام شیرین است مخصوصا برای زنان . امید دارویی است که شفا نمی دهد ، اما درد را قابل تحمل می کند باز هم تقویم ورق خورد ... فروردین امسال اندكي متفاوت تر با هر سال ... خداحافظ دومين دهه ي زيستن ... خداحافظ كودكي ٬ سادگي ٬ دلباختگي خداحافظ آزادي ٬ بلند پروازي خداحافظ احمقانه زيستن ابلهانه دل باختن بي اراده لبخند زدن و اما شادم كه عاشقم !!!... عشق من ٬ تو يادگار از كودكي ام ميماني آري ... تا ابد مي ماني ! و يك روز جشن 20 سالگي عشق را با هم ميگيريم تا ابد دلداده ي تو ميمانم احمقانه ٬ ابلهانه ٬ بي اراده ٬ در كنارت ميخندم دل من !!! از اين پس مسئولي ... مسئول نگاهت ٬ كلامت ٬ مسيرت ديگر كسي نمي گويد كودك است ... بازيگوش است ... هنوز بي تجربه است ... ... و اما شادم كه دلداده ام قبل از اين خط پايان سادگي چه ساده به تو دل دادم هنوز بازيگوشم ... براي ديدن يك لبخندت ٬ كودكانه ميخندم نگاه من !!! از اين پس اسيري ٬ سر به زيري ساكت و سرد و بي روحي ... و اما شادم كه چشمانم را به تو بخشيدم … تا ابد نگاهم را به تو دوختم ساكت و اما پر احساس ٬ شب و روز ٬ ديده بر تو دادم اي احساس !!! از فردا ديگر خموشي ٬ بي صدايي نه اشك ميشوي نه لبخند در يك كلام بي احساسي و اما شادم كه از احساس تو من پر احساسم… هر روز برايت هزاران بار ميخندم و هر شب اشك را ارزاني يادت ميكنم آنچنانم كه گويي تا ابد آبشار ريزان احساسم !!! 20سالگي يعني : ورود به دنياي آدم بزرگا ورود به عرصه دروغ و ريا و خيانت ورود به دنياي روزمرگي ورود به سكوتي مبهم و ابدي ورود به سياه چال بي معرفتي و اما در آغوش عشق پاك تو ساده ام ٬ يك رنگم ٬ تا ابد كودكم !!! ... شادم كه عاشقم . . . ! گاهي اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگي نياز داريم. اگر خدا اجازه مي داد که بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافي قوي نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم. من دانايي خواستم و خدا به من مسايلي داد تا حل کنم. من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهيچه داد تا کار کنم. من جرات خواستم و خدا موانعي سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم. من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد که نيازمند کمک بودند. من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايي براي محبت داد. من به هر چه که خواستم نرسيدم ... اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم.. کنی شب و روز خوش ... زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هرکس نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد ... بهتره ديگران از ما به خاطر انچه که هستيم متنفر باشند تا اينکه مارو به خاطر انچه که نيستيم دوست داشته باشند ........... اما زيبا اما بي خيال اما سربلند اما جدي اما بي ريا اما عاقل به هم رسيدن شروع است با هم ماندن پيشرفت است با هم كاركردن موفقيت است. چقدر عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه . ۱- اگر شما چيزي را دوست داريد از آن لذت ببريد . ۲ - اگر شما چيزي را دوست نداريد از آن دوري جوئيد. ۳ - اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد از ان دوري کنيد آن را تغيير دهيد. ۴ - اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد از آن دوري کنيد و نمي توانيد آن را تغيير دهيد آن را بپذيريد. ۵ - با تغيير نگرشتان نسبت به چيزهايي که انها را دوست نمي داريد انها را بپذيريد براي رسيدن به چيزي كه تا به حال نداشتي بايد كسي باشي كه تا به حال نبودي * ماهيچه هاي قلب انسان قادرند خون را به ارتفاع 10 متر به هوا پرتاب کنند* *سوسكها سريعترين جانوران 6 پا ميباشند. با سرعت يك متر در ثانيه* *هيچ پنگوئني در قطب شمال وجود ندارد * * قلب والها تنها 9 بار در دقيقه ميتپد * * قلب ميگو در سر آن واقع است * *گونه اي از خرگوش قادر است 12 ساعت پس از تولد جفت گيري كند* اسب در حسرت خوابيدن گاريچي مرد گاريچي در حسرت مرگ ماهی به آب گفت: تو نمی تونی اشک های منو ببینی، چون من توی آبم! آب جواب داد :اما من می تونم اشکای تو را احساس کنم ، چون تو توی قلب منی! اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است..... اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است...... اگر عاشق شدن پس يک گناه استژ دل عاشق شکستن صد گناه است. دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ . من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت. خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت. در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند. دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه . خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ..... سالها گذشت ؛ و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است. و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند. یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم. خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد. و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید
ولی قلم و دست عقلم نمیدم
میذارم قلم تو دست احساسم بچرخه
ولی یکی مثل من اصلا از سفر خوشش نمیاد
دوست داره زود تر تموم شه آخه تا حالا از خودش تو این سفرندیده
پاکی . صداقت. عشق . محبت.............
چون خودش و اینجا غریب میبینه
چون خودش و مسافر میبینه
چون خودش و رهگذر شبهای دلتنگی میبینه
اره حق با هاش آخه وقتی متعلق به اینجا نیست
و متعلق به سرزمین پاکی
نه سرزمینی که محبتشون زیر خاک ،غرورشون دفنه
یکی رهگذر و ون یکی مسافر زمان
چون هنوز خودم و ا ون بچه تازه متولد شده میبینم
ولی اگه آخرین روز خودم باشه.
اخه واسه کی من که اینجا یه کودک تازه متولد شدم من که این جا غریبم
من که یه رهگذرم که هیچ وقت خودش و نشناخته
چه برسه که بقیه ون و بشناسن
واین با اشک رو سنگ قبرم مینویسم
سیه چشمی سیه بر تن کند یا نه
ولی سوگند
مرا هم یاد کنی آن شب
که من در زیر خاک سرد
تنهای تنهایم
انتخابات آزاد ، دشمن هیچ یک از باورهای توده مردم نیست . ارد بزرگ
عشق ، عشق می آفریند . عشق ، زندگی می بخشد . زندگی ، رنج به همراه دارد . رنج ، دلشوره می آفریند . دلشوره ، جرات می بخشد . جرات ، اعتماد می آورد . اعتماد ، امید می آفریند . امید ، زندگی می بخشد . زندگی ، عشق به همراه دارد . عشق ، عشق می آفریند ...
فرمانروا در برکناری کارمند نابکار زمانی را نباید از دست دهد چون سیاهی کار بزهکار در دید مردم خیلی زود دامن او را نیز خواهد گرفت .
مال ، زنبوری است که اگر از نگه داری آن آگاه باشید عسل می دهد وگرنه نیش می زند و پرواز می کند .
اگر به انسان ها شخصیت و فرصت ابراز عقیده بدهید، پاداش و امکان مشارکت بدهید، رشد خواهند کرد و اندیشه های ناب خود را بیرون خواهند ریخت .
امروزه ، انتخابات آزاد تنها راهکار ادامه زندگی سیاسی فرمانروایان است .
رقابت تا زمانی پسندیده است که کار را به حسادت نکشاند.
ابله همیشه به دنبال بزرگ تر از خود می گردد ، که او را تحسین کند.
فرمانروایی که نتواند جلوی بیداد بزهکاران و چپاولگران را بگیرد شایستگی گرداندن کشور را ندارد .
معنی زندگی را در قدرت باید جستجو کرد ، هرلحظه از زندگی، ما باید هدف عالیتری داشته باشیم .
افسوس ... یگانه سؤالی که هیچکس نمی تواند پاسخی به آن بدهد این است ؛ سعادت چیست ؟ . برادلی
انتخابات مکان شعبده بازی دیوان سالاران نیست ! .




من قدرت خواستم و خدا مشکلاتي در سر راهم قرار داد تا قوي شوم.
بدون ترس زندگي کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که ميتواني بر تمام آنها غلبه



ساده 
مصمم 
متواضع 
مهربان 
سبز 
عاشق 

| Design By : Night Skin |


